عاشق چو منی باید میسوزد و میسازد
ور نی مثل کودک تا کعب همیبازد
۱مهرو چو تویی باید ای ماه غلام تو
تا بر همه مه رویان میچربد و مینازد
۲عاشق چو منی باید کز مستی و بیخویشی
با خلق نپیوندد با خویش نپردازد
۳فارس چو تویی باید ای شاه سوار من
کز وهم و گمان زان سو میراند و میتازد
۴عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن
ای شاه که او خود را در عشق دراندازد
۵چون شاخ زرست این جان میکش به خودش میدان
چندان که کشش بیند سوی تو همییازد
۶باری دل و جان من مستست در آن معدن
هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد
۷چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او
در بر کشدت شیرین بیواسطه بنوازد
۸آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش
آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد
۹شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی
باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد
۱۰