امروز جمال تو سیمای دگر دارد
امروز لب نوشت حلوای دگر دارد
۱امروز گل لعلت از شاخ دگر رُستهست
امروز قدِ سروت بالای دگر دارد
۲امروز خود آن ماهت در چرخ نمیگنجد
وان سکهی چون چرخت پهنای دگر دارد
۳امروز نمیدانم فتنه ز چه پهلو خاست
دانم که از او عالم غوغای دگر دارد
۴آن آهوِ شیرافکن پیداست در آن چشمش
کاو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد
۵رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سودا
کاو برتر از این سودا سودای دگر دارد
۶گر پا نبوَد عاشق با پرِ ازل پرد
ور سر نبود عاشق سرهای دگر دارد
۷دریای دو چشم او را میجست و تهی میشد
آگاه نبُد کان دُر ، دریایِ دگر دارد
۸در عشق دو عالم را من زیر و زبر کردم
این جاش چه میجستی کاو جای دگر دارد
۹امروز دلم عشقست فردای دلم معشوق
امروز دلم در دل فردای دگر دارد
۱۰گر شاه صلاحالدین پنهانست عجب نبوَد
کز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد
۱۱