آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد
۱از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
۲ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو
ای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد
۳ور خود حشمش نبود خورشید بود تنها
آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد
۴بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته
در سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد
۵گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن
گفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد
۶تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیدا
آن در بت من باشد یا شکل بتم دارد
۷شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد
والله که بسی منت بر لوح و قلم دارد
۸