تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
۱بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیلت بکند لیک خدایی بنداند
۲گامی دو چنان آید کو راست نهادست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
۳استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کاین مملکتت از ملک الموت رهاند
۴شه را تو شکاری شو کم گیر شکاری
کاشکار تو را باز اجل بازستاند
۵خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری
کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند
۶