بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
۱چون باز که برباید مرغی به گه صید
بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
۲در خود چو نظر کردم خود را بندیدم
زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
۳در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم
تا سر تجلّی ازل جمله بیان شد
۴نُه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشد
کشتی وجودم همه در بحر نهان شد
۵آن بحر بزد موج و خرد باز برآمد
و آوازه درافکند چنین گشت و چنان شد
۶آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف
نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد
۷هر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافت
در حال گدازید و در آن بحر روان شد
۸بی دولت مخدومی شمسالحق تبریز
نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد
۹