تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
تدبیر به تقدیر خداوند نماند
۱بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
حیله بکند لیک خدایی نتواند
۲گامی دو چنان آید کو راست نهادست
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
۳استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
کاین مملکتت از ملک الموت رهاند
۴باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر
کاین کام تو را زود به ناکام رساند
۵اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری
کاشکار تو را باز اجل بازستاند
۶چون باز شهی رو به سوی طبله بازش
کان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند
۷از شاه وفادارتر امروز کسی نیست
خر جانب او ران که تو را هیچ نراند
۸زندانی مرگند همه خلق، یقین دان
محبوس تو را از تک زندان نرهاند
۹دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست
تا هر که مخنث بود آنش برماند
۱۰حاشا ز سواری که بود عاشق این راه
که بانگ سگ کوی دلش را بتپاند
۱۱