چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید
۱خواهم که ز زنار دوصد خرقه نمایم
ترسابچه گوید که «بپوشان که نشاید»
۲اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار
چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید
۳شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی
وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
۴وان دانه که افتاد در این هاون عشاق
هر سوی جهد لیک به ناچار بساید
۵از خانه عشق آنک بپرد چو کبوتر
هر جا که رود عاقبت کار بیاید
۶آیینه که شمس الحق تبریز بسازد
زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید
۷