بار دگر آن آب به دولاب درآمد
وآن چرخهٔ گردنده در اشتاب درآمد
۱بار دگر آن جان، پر از آتش و از آب
در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد
۲بار دگر آن صورتِ پنهانیِ عالم
از روزن جان، دوش، چو مهتاب درآمد
۳خورشید که میدرَّد از او مشرق و مغرب
از لطف بوَد گر به سطرلاب درآمد
۴بار دگر آن صبح بخندید و بتابید
تا خفتهٔ صد ساله هم از خواب درآمد
۵بار دگر آن قاضی حاجات ندا کرد
«خیزید که آن فاتح ابواب درآمد»
۶بار دگر از قبله روان گشت رسالت
در گوش محمد چو به محراب درآمد
۷چون رفت محمد به در خیبرِ ناسوت
نقبی بزد از نصرت و نقاب درآمد
۸از بیم مَلک، جمله فلک رخنه و در شد
وز بیم مسبب، همه اسباب درآمد
۹آری لقبش بود سعادت بک عالم
زآن پیش که اشخاص به القاب درآمد
۱۰بگشاد محمد در خُمخانهٔ غیبی
بسیار کسادی به میِ ناب درآمد
۱۱از بهر دل تشنه و تسکین چنین خون
آن جام میِ لعل چو عناب درآمد
۱۲خاموش کن امروز که این روز سخن نیست
زحمت مده، آن ساقیِ اصحاب درآمد
۱۳