در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
۱من در پی آن دلبر عیار برفتم
او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
۲من در عجب افتادم از آن قطب یگانه
کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد
۳ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شد
کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد
۴آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت
بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد
۵آن کس که ورا کرد به تقلید سجودی
فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد
۶آنها که بگفتند که ما کامل و فردیم
سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد
۷سلطان عرفناک بدش محرم اسرار
تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد
۸شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق
جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد
۹