در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
۱چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن
تا قصه خوبان که بنامند برافتاد
۲بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید
بس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد
۳مه با سپر و تیغ شبی حمله او دید
بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد
۴ما بنده آن شب که به لشکرگه وصلش
در غارت شکر همه ما را حشر افتاد
۵خونی بک هجران به هزیمت علم انداخت
بر لشکر هجران دل ما را ظفر افتاد
۶گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت
گفتیم کز آن نور به ما این نظر افتاد
۷