تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
زان مردی و زان حمله شقاوت سپر افکند
۱از حال گدا نیست عجب گر شود او پست
تیغ غم تو از سر صد شاه سر افکند
۲روزی پسر ادهم اندر پی آهو
مانند فلک مرکب شبدیز برافکند
۳دادیش یکی شربت کز لذت و بویش
مستیش به سر برشد و از اسب درافکند
۴گفتند همه کس به سر کوی تحیر
مسکین پسر ادهم تاج و کمر افکند
۵از نام تو بود آنک سلیمان به یکی مرغ
در ملکت بلقیس شکوه و ظفر افکند
۶از یاد تو بود آنک محمد به اشارت
غوغای دو نیمه شدن اندر قمر افکند
۷