روزم به عیادت شب آمد
جانم به زیارت لب آمد
۱از بس که شنید یاربم چرخ
از یارب من به یارب آمد
۲یار آمد و جام باده بر کف
زان می که خلاف مذهب آمد
۳هر بار ز جرعه مست بودم
این بار قدح لبالب آمد
۴عالم به خمار اوست معجب
پس وی چه عجب که معجب آمد
۵بر هر فلکی که ماه او تافت
خورشید کمینه کوکب آمد
۶گویی مه نو سواره دیدش
کز عشق چو نعل مرکب آمد
۷این بس نبود شرف جهان را
کو روح و جهان چو قالب آمد
۸شاد آن دل روشنی که بیند
دل را که چه سان مقرب آمد
۹از پرتو دل جهان پرگل
زیبا و خوش و مؤدب آمد
۱۰هر میوه به وقت خویش سر کرد
هر فصل چه سان مرتب آمد
۱۱بس کن که به پیش ناطق کل
گویای خمش مهذب آمد
۱۲بس کن که عروس جان ز جلوه
با نامحرم معذب آمد
۱۳من بس نکنم که بیدلان را
این کلبشکر مجرب آمد
۱۴من بس نکنم به کوری آنک
اندر ره دین مذبذب آمد
۱۵خامش که به گفت حاجتی نیست
چون جذب فرغت فانصب آمد
۱۶خود گفتن بنده جذب حقست
کز بنده به بنده اقرب آمد
۱۷