برخیز که ساقی اندر آمد
وآن جان هزار دلبر آمد
۱آمد می ناب وز پی نُقل
بادام و نبات و شکر آمد
۲آن جان و جهان رسید و از وی
صد جان جهان مصور آمد
۳مُشک آمد پیش طرهٔ او
کآن طره ز حسن بر سر آمد
۴زد حلقهٔ مشک فام و میگفت
«بگشای که بنده عنبر آمد»
۵از تابش لعل او چه گویم؟
کز لعل و عقیق برتر آمد
۶زان سنبل ابروش حیاتم
با برگ و لطیف و اخضر آمد
۷در ده می خام و بین که ما را
در مجلس خام دیگر آمد
۸آن رائت سرخ کز نهیبش
اسپاه فرج مظفر آمد
۹هر کار که بسته گشت و مشکل
آن کار بِدو میسر آمد
۱۰می ده که سر سخن ندارم
زیرا که سخن چو لنگر آمد
۱۱