عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
زیرکان از پی سرمایه به بازار شدند
۱عاشقان را چو همه پیشه و بازار توی
عاشقان از جز بازار تو بیزار شدند
۲سفها سوی مجالس گرو فرج و گلو
فقها سوی مدارس پی تکرار شدند
۳همه از سلسله عشق تو دیوانه شدند
همه از نرگس مخمور تو خمار شدند
۴دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست
پر گشادند و همه جعفر طیار شدند
۵صدقات شه ما حصه درویشانست
عاشقان حصه بر آن رخ و رخسار شدند
۶ما چو خورشیدپرستان همه صحرا کوبیم
سایه جویان چو زنان در پس دیوار شدند
۷تو که در سایه مخلوقی و او دیواریست
ور نه ز آسیب اجل چون همه مردار شدند
۸جان چه کار آید اگر پیش تو قربان نشود
جان کنون شد که چو منصور سوی دار شدند
۹همه سوگند بخورده که دگر دم نزنند
مست گشتند صبوحی سوی گفتار شدند
۱۰