آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
گر ره قافله عقل زند تا بزند
۱آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست
رسدش گر به نظر گردن فردا بزند
۲گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل
خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند
۳عمری باید تا دیو از او بگریزد
احمدی باید تا راه چلیپا بزند
۴در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست
نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند
۵عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذار
تا سنانت چو علی در صف هیجا بزند
۶زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرم
خیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند
۷کف حاجت بگشا جام الهی بستان
تا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند
۸رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیرد
که کف شق قمر بر مه بالا بزند
۹بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو را
عقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند
۱۰خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنم
ور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند
۱۱بگریز از من و از طالع شیرافکن من
کاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند
۱۲هین خمش باش که نور تو چو بر دلها زد
نور محسوس شود بر سر و بر پا بزند
۱۳