آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
و آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند
۱هر کی بیند رخ تو جانب گلشن نرود
هر کی داند لب تو قصه ساغر نکند
۲چون رسد طره تو مشک دگر دم نزند
چون رسد پرتو تو عقل دگر سر نکند
۳مالک الملک چنان سنجق عشاق فراشت
که کسی را هوس ملکت سنجر نکند
۴تاب آن حسن که در هفت فلک گنجا نیست
جز که آهنگ دل خسته لاغر نکند
۵دل ویران که در و گنج هوای ابدیست
رخ عاشق ز چه رو همچو رخ زر نکند
۶من ندانم تو بگو آه چه باشد آن چیز
که دلارام به یک غمزه میسر نکند
۷توبه کردم که نگویم من از آن توبه شکن
هر کی بیند شکنش توبه دیگر نکند
۸یا رب ار صبر نیابد ز تو دل ز آتش عشق
تا ابد قصه کند قصه مکرر نکند
۹گرچه با خاک برابر کند او قالب ما
خاک ما را به دو صد روح برابر نکند
۱۰