خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
۱خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ
زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد
۲خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد
۳خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد
۴خبرت هست که جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد
۵خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد
خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد
۶خبرت هست ز دزدی دی دیوانه
شحنه عدل بهار آمد و او پنهان شد
۷بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان
تا زمین سبز شد و باسر و باسامان شد
۸شاهدان چمن ار پار قیامت کردند
هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد
۹گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمدهاند
کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد
۱۰ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده
غنچه طفل چو عیسی فطن و خط خوان شد
۱۱بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت
باز آن باد صبا باده ده بستان شد
۱۲نقشها بود پس پرده دل پنهانی
باغها آینه سر دل ایشان شد
۱۳آنچ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی
آینه نقش شود لیک نتاند جان شد
۱۴مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد
۱۵باقیان در لحدند و همه جنبان شدهاند
زانک زنده نتواند گرو زندان شد
۱۶گفت بس کن که من این را به از این شرح کنم
من دهان بستم کو آمد و پایندان شد
۱۷هم لب شاه بگوید صفت جمله تمام
گر خلاصه ز شما در کنف کتمان شد
۱۸