همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
۱خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
۲چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی
خستهای را که دل و دیده به دست تو سپرد
۳نه به یک بار نشاید در احسان بستن
صافی ار میندهی کم ز یکی جرعه درد
۴همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد
هیچ کس بیتو در آن حجره ره راست نبرد
۵گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین
آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد
۶آستینم ز گهرهای نهانی پر دار
آستینی که بسی اشک از این دیده سترد
۷شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار
ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد
۸دل آواره اگر از کرمت بازآید
قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد
۹این جمادات ز آغاز نه آبی بودند
سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد
۱۰خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است
چون برون آید از جای ببینش همه ارد
۱۱مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار
تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد
۱۲