عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند
۱همه از کار از آن روی معطل شدهاند
چو از آن سر نگری موی به مو در کارند
۲گرچه بیدست و دهانند درختان چمن
لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند
۳صد هزارند ولیکن همه یک نور شوند
شمعها یک صفتند ار به عدد بسیارند
۴نورهاشان به هم اندرشده بیحد و قیاس
چون برآید مه تو جمله به تو بسپارند
۵چشمهاشان همه وامانده در بحر محیط
لب فروبسته از آن موج که در سر دارند
۶ای بسا جان سلیمان نهان همچو پری
که به لشکرگهشان مور نمیآزارند
۷هست اندر پس دل واقف از این جاسوسی
کو بگوید همه اسرار گرش بفشارند
۸بی کلیدیست که چون حلقه ز در بیرونند
ور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند
۹این بدن تخت شه و چار طبایع پایش
تاجداران فلک تخت به تو نگذارند
۱۰شمس تبریز اگر تاج بقا میبخشد
دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند
۱۱