در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
۱گرمی شیر غرّان، تیزی تیغ برّان
نَرّی جمله نرّان، با عشق، کُند آید
۲در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند
پای نگارکرده، این راه را نشاید
۳طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رُستمِ سرآمد؟ تا دست برگشاید
۴رعدش بغرّد از دل، جانش ز ابر، قالب
چون برق بِجْهد از تن، یک لحظهای نپاید
۵هرگز چنین سری را تیغ اجل نَبُرّد
کاین سر ز سربلندی، بر ساق عرش، ساید
۶هرگز چنین دلی را غصّه فرو نگیرد
غمهای عالم او را شادیِّ دل فزاید
۷دریا پَیَش، ترش رو، او ابر نوبهارست
عالم بدوست شیرین، قاصد ترش نماید
۸شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست یاهو
منکر در این چراخور، بسیار ژاژ خاید
۹در عشق، جویْ ما را، در ما بجوی او را
گاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید
۱۰تا چون صدف ز دریا بُگْشاید او دهانی
دریای ما و من را چون قطره دررباید
۱۱