مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
بشکست دامها را بر لامکان برآمد
۱از باده گزافی شد صاف صاف صافی
وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد
۲جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل
آن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد
۳در عالم طراوت او یافت بس حلاوت
وز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد
۴زان ماه هر که ماند وین نقش را نخواند
در نقش دین بماند والله که کافر آمد
۵ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم
زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد
۶الله اکبر تو خوش نیست با سر تو
این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد
۷هر جان باملالت دورست از این جلالت
چون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد
۸ای شمس حق تبریز دل پیش آفتابت
در کم زنی مطلق از ذره کمتر آمد
۹