پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
از پاک میپذیرد در خاک میرساند
۱در عشق بیقرارش بنمودنست کارش
از عرش میستاند بر فرش میفشاند
۲باری نبود آگه زین سو که میرساند
ای کاش آگهستی زان سو که میستاند
۳خاک از نثار جانها تابان شده چو کانها
کو خاک را زبانها تا نکتهای جهاند
۴تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشه
کان بیشه جان ما را پنهان چه میچراند
۵این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هو
ای آه را پناه او ما را که میکشاند
۶شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهد
شیری که خویش ما را از خویش میرهاند
۷آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهو
ما را به این فریب او تا بیشه میدواند
۸چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گه
گر فاتحه شویم او از ناز برنخواند
۹