یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند
دیوانگان بندی زنجیرها دریدند
۱بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان
گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند
۲جانهای جمله مستان دلهای دل پرستان
ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند
۳مستان سبو شکستند بر خنبها نشستند
یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند
۴من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم
من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند
۵آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند
او را دگر که بیند جز دیدهها که دیدند
۶یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد
می تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند
۷