باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
باز آرزوی جانها از راه جان درآمد
۱باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد
هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد
۲باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست
باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد
۳سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند
کان شاه یک سواره در قلب لشکر آمد
۴اجزای خاک تیره حیران شدند و خیره
از لامکان شنیده خیزید محشر آمد
۵آمد ندای بیچون نی از درون نه بیرون
نی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد
۶گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویست
گویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد
۷آن سو که میوهها را این پختگی رسیدست
آن سو که سنگها را اوصاف گوهر آمد
۸آن سو که خشک ماهی شد پیش خضر زنده
آن سو که دست موسی چون ماه انور آمد
۹این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد
وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد
۱۰دستور نیست جان را تا گوید این بیان را
ور نی ز کفر رستی هر جا که کفر آمد
۱۱کافر به وقت سختی رو آورد بدان سو
این سو چو درد بیند آن سوش باور آمد
۱۲با درد باش تا درد آن سوت ره نماید
آن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد
۱۳آن پادشاه اعظم در بسته بود محکم
پوشید دلق آدم امروز بر در آمد
۱۴