خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد
۱گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی
ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد
۲گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی
هر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد
۳ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرت
پیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد
۴پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولی
خواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد
۵پیری بر آن کسی کن کو مرده تو باشد
پیش جلالت تو خوار و حقیر باشد
۶چون موی ابروی را وهمش هلال بیند
بر چشمش آفتابت کی مستدیر باشد
۷آن کس که از تکبر مالد سبال خود را
از نور کبریایی چون مستنیر باشد
۸عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کن
تا ذره وجودت شمس منیر باشد
۹جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالت
تا با پر خدایی جان مستطیر باشد
۱۰بربند پنج حس را زین سیلهای تیره
تا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد
۱۱بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن را
صد سال گرم داری نانش فطیر باشد
۱۲گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیری
در قوس او درآید کو همچو تیر باشد
۱۳خاموش اگر توانی بیحرف گو معانی
تا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد
۱۴