صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد
۱خورشید دیگریست که فرمان و حکم او
خورشید را برای مصالح سفر دهد
۲بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود
او را نمیرسد که رود مال و زر دهد
۳بنگر به طوطیان که پر و بال میزنند
سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد
۴هر کس شکرلبی بگزیدهست در جهان
ما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد
۵ما را شکرلبیست شکرها گدای اوست
ما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد
۶همت بلند دار اگر شاه زادهای
قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد
۷برکن تو جامهها و در آب حیات رو
تا پارههای خاک تو لعل و گهر دهد
۸بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی
کو دلبری نماید و خون جگر دهد
۹در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب
نقاش جسم جان را غیبی صور دهد
۱۰کی آب شور نوشد با مرغهای کور
آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد
۱۱خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش
گر ماه آن ببیند در حال سر دهد
۱۲در دیده گدای تو آید نگار خاک
حاشا ز دیدهای که خدایش نظر دهد
۱۳خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل
ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد
۱۴