صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید
وز آسمان سپیدهٔ کافور بردمید
۱صوفیِ چرخ خرقه و شال کبود خویش
تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید
۲رومی روز بعد هزیمت چو دست یافت
از تختِ مُلک زنگیِ شب را فروکشید
۳زانسو که تُرک شادی و هندوی غم رسید
آمد شدیست دایم و راهیست ناپدید
۴یا رب سپاه شاه حبش تا کجا گریخت
ناگه سپاه قیصر روم از کجا رسید
۵زین راه نابدید معما کی بو برد
آنکه از شراب عشق ازل خورد یا چشید
۶حیران شدهست شب که کی رویش سیاه کرد
حیران شدهست روز که خوبش که آفرید
۷حیران شده زمین که چو نیمیش شد گیاه
نیمی دگر چرنده شد و زان همیچرید
۸نیمیش شد خورنده و نیمیش خوردنی
نیمی حریص پاکی و نیمی دگر پلید
۹شب مرد و زنده گشت حیات است بعد مرگ
ای غم بکش مرا که حسینم، توی یزید
۱۰گوهر مزاد کرد که «این را کی میخرد؟»
کس را بها نبود همو خود ز خود خرید
۱۱امروز ساقیا همه مهمان تو شدیم
هر شام قدر شد ز تو هر روز روز عید
۱۲درده ز جام باده که یسقون من رحیق
کهاندیشه را نبرد جز عشرت جدید
۱۳رندان تشنهدل چو به اسراف میخورند
خود را چو گم کنند، بیابند آن کلید
۱۴پهلوی خُم وحدت بگرفتهای مقام
با نوح و لوط و کرخی و شبلی و بایزید
۱۵خاموش کن که جان ز فرح بالمیزند
تا آن شراب در سر و رگهای جان دوید
۱۶