چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
که را قرار بود جان که را قرار بود
۱شکارگاه بخندد چو شه شکار رود
ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود
۲هزار ساغر مینشکند خمار مرا
دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود
۳گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود
نه ذره ذره من عاشق نگار بود
۴ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی
بدانک ذره من اندر آن غبار بود
۵دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم
اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود
۶به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست
ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود
۷ایا به خویش فرورفته در غم کاری
تو تا برون نروی از میان چه کار بود
۸چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه
دگر مباف که پوسیده پود و تار بود
۹برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد
به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود
۱۰چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد
چو تو نبافی بافنده کردگار بود
۱۱