دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
مه مصور یار و مه منور عید
۱چو هر دو سر به هم آوردهاند در اسرار
هزار وسوسه افکندهاند در سر عید
۲ز موج بحر برقصند خلق همچو صدف
ولیک همچو صدف بیخبر ز گوهر عید
۳ز عید باقی این عید آمدهست رسول
چو دل به عید سپاری تو را برد بر عید
۴به روز عید بگویم دهل چه میگوید
اگر تو مردی برجه رسید لشکر عید
۵قراضه دو که دادی برای حق بنگر
جزای حسن عمل گیر گنج پرزر عید
۶وگر چو شیشه شکستی ز سنگ صوم و جهاد
می حلال سقا هم بکش ز ساغر عید
۷از این شکار سوی شاه بازپر چون باز
که درپرید به مژده ز شه کبوتر عید
۸تو گاو فربه حرصت به روزه قربان کن
که تا بری به تبرک هلال لاغر عید
۹وگر نکردی قربان عنایت یزدان
امید هست که ذبحش کند به خنجر عید
۱۰