به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید
حدیث خوبی آن یار دلربا گوید
۱چو باد در سر بید افتد و شود رقصان
خدای داند کو با هوا چهها گوید
۲چنار فهم کند اندکی ز سوز چمن
دو دست پهن برآرد خوش و دعا گوید
۳بپرسم از گل کان حسن از که دزدیدی
ز شرم سست بخندد ولی کجا گوید
۴اگر چه مست بود گل خراب نیست چو من
که راز نرگس مخمور با شما گوید
۵چو رازها طلبی در میان مستان رو
که راز را سر سرمست بیحیا گوید
۶که باده دختر کرمست و خاندان کرم
دهان کیسه گشادست و از سخا گوید
۷خصوص باده عرشی ز ذوالجلال کریم
سخاوت و کرم آن مگر خدا گوید
۸ز شیردانه عارف بجوشد آن شیره
ز قعر خم تن او تو را صلا گوید
۹چو سینه شیر دهد شیره هم تواند داد
ز سینه چشمه جاریش ماجرا گوید
۱۰چو مستتر شود آن روح خرقه باز شود
کلاه و سر بنهد ترک این قبا گوید
۱۱چو خون عقل خورد باده لاابالی وار
دهان گشاید و اسرار کبریا گوید
۱۲خموش باش که کس باورت نخواهد کرد
که مس بد نخورد آنچ کیمیا گوید
۱۳خبر ببر سوی تبریز مفخر آفاق
مگر که مدح تو را شمس دین ما گوید
۱۴