موزهٔ زندهٔ شاعر
موزهٔ زندهٔ ناصرخسرو
ناصرخسرو قبادیانی در سال ۳۹۴ قمری (۱۰۰۴ میلادی) نزدیک بلخ به دنیا آمد و تا چهلسالگی زندگیای شبیه دیگر دبیران و دیوانیان خراسان داشت. بعد، به نوشتهٔ خودش، خوابی دید که همهچیز را عوض کرد. شغلش را رها کرد، به سفری رفت که نزدیک هفت سال طول کشید، و در همین سفر، در قاهره، به آیین اسماعیلی درآمد. وقتی برگشت، با عنوان «حجت خراسان»، یعنی نمایندهٔ ارشد دعوت فاطمیان در آن ناحیه، به دعوت پرداخت. نتیجه راندهشدن بود و سالهای درازی زندگی در درهای کوهستانی در بدخشان.
از این دو نیمه، دبیری در دستگاه حکومت و دعوتگری در تبعید، مجموعهای از آثار مانده که در ادبیات فارسی نظیر کمی دارد. «سفرنامه» گزارش جزءبهجزء هفت سال گشتوگذار است و هنوز بیدشواری خوانده میشود. «دیوان» قصیدههایی دارد که ستایش علی و امامان فاطمی را با گله از روزگار و خراسان و پند اخلاقی میآمیزد. «روشنایینامه» و «سعادتنامه» دو مثنوی اندرزی و فلسفیاند. و مجموعهای از رسالههای نثر، از «گشایش و رهایش» تا «وجه دین» و «زادالمسافرین» و «جامعالحکمتین»، آموزهٔ اسماعیلی را به فارسی شرح میدهد.
آنچه او را متمایز میکند زبان است. نوشتههای فلسفی اسماعیلی فاطمیان معمولاً به عربی بود. ناصرخسرو همین مباحث را به فارسی نوشت و برای فارسی ارزشی همتای عربی قائل بود، هم بهعنوان زبان شعر و هم بهعنوان زبان دانش.
نام او در بدخشان هنوز زنده است. اسماعیلیان آن سرزمین، که امروز در افغانستان و تاجیکستان و شمال پاکستاناند، او را «پیر» و «حجت» و «سید شاه ناصر» مینامند و بنیانگذار جامعهٔ خود میدانند. در جهان فارسیزبان بیشتر بهعنوان شاعر و جهانگرد شناخته میشود. او تا پایان عمر مجرد ماند و از او زن و فرزندی نماند؛ آنچه برجا ماند نوشتههایش است و آرامگاهی در درهای دورافتاده.
دربارهٔ زندگی او افسانه هم بسیار گفتهاند. زندگینامهٔ خودنوشتنمایی که در برخی تذکرهها به نام او آمده ساختگی است و در نقلهای قدیمی نامها و تاریخها را درهم ریخته. پژوهش امروز میکوشد آن را از آنچه خود او در آثارش نوشته جدا کند.
روایت مستند زندگی
از بلخ تا درههای یمگان
ناصرخسرو، با نام کامل ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی (گاه با نسبت مروزی)، در ۹ ذیالقعدهٔ ۳۹۴ قمری، برابر سپتامبر ۱۰۰۴ میلادی، در قبادیان از نواحی بلخ در خراسان به دنیا آمد. خانوادهاش از دیوانیان و صاحبملکان بود. در آن زمان محمود غزنوی پنج سالی بود که بر تخت نشسته بود، و برخی زندگینامهنویسان کودکی او را با جنگهای پیاپی محمود، خشکسالی و وبای خراسان درمیآمیزند.
در جوانی به دبیری و کارگزاری رفت. تا ۱۰۴۰ میلادی، که سلجوقیان خراسان را از غزنویان گرفتند، در دستگاه غزنوی بود و بعد در دستگاه سلجوقی ماند. در مرو در خدمت چغریبیگ، برادر طغرل سلجوقی، به کار مالی ادامه داد، و به همین سبب «مروزی» هم خوانده شد. در این سالها، به نوشتهٔ برخی زندگینامهها، با پیروان دینهای گوناگون، مسلمان و زرتشتی و مسیحی و یهودی و مانوی، گفتوگو کرد و به پاسخی نرسید، افسرده شد و به باده پناه برد. دربارهٔ باور او پیش از این چرخش، گفتهاند که احتمالاً شیعهٔ دوازدهامامی بود.
نزدیک چهلسالگی، چنانکه در سفرنامه آمده، شبی در خواب مردی به او گفت که باده خرد را از آدمی میستاند و آنچه باید جست چیزی است که خرد را بیفزاید، و به سوی قبله اشاره کرد. ناصر این را نشانه گرفت. شغلش را رها کرد و در ماه مارس ۱۰۴۶ به همراه برادرش ابوسعید و خدمتکاری هندی از خراسان راه افتاد. سفرنامه بازهٔ ۶ مارس ۱۰۴۶ تا ۲۳ اکتبر ۱۰۵۲ را در بر میگیرد. از شمال و غرب ایران، ارمنستان و آسیای صغیر گذشت، به شام و فلسطین رسید و در حجاز حج گزارد.
در اوت ۱۰۴۷ به قاهره، پایتخت فاطمیان، رسید و چند سال ماند؛ مدت اقامتش را سه سال و گاه شش سال نوشتهاند. مؤیدفیالدین شیرازی، که در آن هنگام داعیالدعات فاطمیان بود، آموزهها و احکام اسماعیلی را به او آموخت. از مصر چند بار هم به حج رفت. مستنصر، خلیفهٔ فاطمی، او را به «حجت خراسان» برگماشت، و واژهٔ حجت بعدها تخلص شعریاش شد.
در ۱۰۵۲ به خراسان بازگشت و به دعوت پرداخت، بهویژه در بلخ. مخالفت سخت بود: فقیهان و مردم عادی او را قرمطی و رافضی و غالی خواندند، خانهاش را آتش زدند و جانش را تهدید کردند. سلجوقیان که با فاطمیان دشمنی داشتند، تحمل او را نکردند. از بلخ به مازندران و نیشابور رفت و پنهانی میزیست، تا آنکه امیری اسماعیلی در بدخشان، علی بن اسد، او را به آن سرزمین خواند. از حدود ۱۰۶۰ در یمگان ماند و تا پایان عمر آنجا بود. بیشتر دیوانش از همین دوره است.
سال مرگش را ۴۸۱ قمری (۱۰۸۸ میلادی) مینویسند؛ پژوهندگان دیگر بازهٔ ۱۰۷۲ تا ۱۰۸۸ را آوردهاند. آرامگاه او در روستایی در درهای در بدخشان است و کتیبهای نشان میدهد که در ۱۶۹۷ میلادی بازسازی شده است.
قفسه کتاب و دستههای حقیقی
آثار
تجربه سبکشناسی معتبر
شعر برای پند و اعتراض
«سفرنامه» مشهورترین نوشتهٔ ناصرخسرو است. او شهرها را یکییکی توصیف میکند: مدرسهها و کاروانسراها، مسجدها، دانشمندان و پادشاهان، جمعیت و وسعت هر شهر و بازارها. نثرش ساده و گزارشگرانه است و رویدادها را بیطرف نقل میکند؛ تنها وقتی به بلخ میرسد و مخالفتها آغاز میشود، لحنش تغییر میکند. هزار سال پس از نوشتنش، فارسیزبانان هنوز آن را بیدشواری میخوانند.
«دیوان» بیشتر در سالهای یمگان ساخته شده. قصیدههایش سه رشتهٔ اصلی دارند. یکی ستایش علی و فرزندانش و امام فاطمی روزگار، یعنی مستنصر. دیگری گله از خراسان و فرمانروایانی که او را از خانه راندند و از بیاعتنایی همنشینان پیشین. سومی پند: هشدار دربارهٔ فریب دنیا، بیثباتی شکوه زمینی، نادانی و ستم مردم و ریاکاری دربارها. گاه از آرامش خلوت یمگان میگوید و از رضایتی که در آنجا یافته. او به دانش و استادیاش در سخن میبالد و این را بارها در شعر میگوید. به عربی هم دیوانی داشته که از میان رفته. قصیدهای که حکایت عقابی را میگوید که با تیری مجهز به پر خود او از پا درمیآید، ضربالمثل «از ماست که بر ماست» را در فارسی ساخته؛ بدخشانیان به همین سبب او را «عقاب یمگان» هم میخوانند.
«روشنایینامه» (که «ششفصل» هم خوانده میشود) مثنویای در دو بخش است. بخش نخست گونهای کیهانشناسی عملی است که بیشتر بر نظریههای ابنسینا استوار است اما با اندیشههای اخوانالصفا و آموزههای شیعی و اسماعیلی درآمیخته. بخش دوم اخلاقی است: دربارهٔ پرهیز از همنشینی با ابلهان و دوستان دورو، فریب جهان و دام جاهطلبان. در پایان تصویری رؤیایی از ارواحی میآید که قید غمهای زمینی را از خود برداشتهاند. «سعادتنامه» حدود سیصد بیت است و لحنی تندتر دارد؛ برخی آن را واکنشی به تهمتهایی دانستهاند که در دوران آزار بر او بستند.
در نثر، «گشایش و رهایش» سی پرسش و پاسخ دربارهٔ آفرینش و نفس و معرفت است و از نخستین نمونههای نوشتن فلسفه به فارسی نو به شمار میآید. «وجه دین» به مسائل کلامی و باطن عبادات و احکام شریعت میپردازد و، برای نمونه، آفرینش ششروزهٔ جهان را نمادین میخواند، نه گزارشی تحتاللفظی. «زادالمسافرین» اصول دینی و فلسفی او را شرح میدهد، «جامعالحکمتین» عقاید اسماعیلی را در نثر فارسی بیان میکند و «خوانالاخوان» دربارهٔ اخلاق و حکمت و موعظه است. در پشت همهٔ اینها یک اصل ثابت است: ظاهر وحی را باید با تأویل به معنای نخستینش برگرداند و برای این کار راهنمایی لازم است.
کتابی در ریاضیات هم نوشته بود که از میان رفته. ناصر خود میگوید که در سراسر خراسان و مشرق کسی را مانند خود نمییافته که بتواند مسائلش را حل کند، و نوشتنش را برای خوانندگانی در آینده وظیفهٔ خود میدانسته. چند اثر دیگر نیز در منابع به او نسبت داده شده که برخی پژوهندگان در انتسابشان تردید دارند.
درخت روابط مستند
شاگرد قاهره، پیر بدخشان
سه رشته ناصرخسرو را به جهان بزرگتر پیوند میدهد. نخست، فاطمیان قاهره. مستنصر خلیفهای بود که او را به مقام حجت رساند، و مؤیدفیالدین شیرازی، داعیالدعاتی که در آن زمان او را آموزش داد، مهمترین استاد او در قاهره بود. ناصر در مصر آموخت و آموخته را به خراسان برد؛ از این نظر او شاگرد آن مکتب است، اما شاگردی که آموزه را به فارسی ریخت.
دوم، فلسفه. در «روشنایینامه» کیهانشناسی را بیشتر بر ابنسینا بنا میکند و با اندیشهٔ گروه اخوانالصفا و باورهای اسماعیلی درمیآمیزد. این ترکیب جای او را در تاریخ اندیشه نشان میدهد: او ابزار فلسفی را در خدمت تأویل اسماعیلی میگذارد.
سوم، شعر خراسانی. شعر او در این سبک جای میگیرد، اما ستایش او متوجه امام است و نه فرمانروایان خراسان، و از حاکمان همان سرزمین در دیوانش بارها گله میکند. نام پدرش، خسرو، که نامی ایرانی است، گاهی در شعر او هم تخلص میشود.
در جهان اسماعیلی بدخشان او فقط شاعر نیست، بنیانگذار است. یمگان مقصد زیارت است، و لقبهایی چون «شاه» و «مولا» و «خورشید یمگان» را زائران به او میدهند. از سوی دیگر، بنا بر پژوهشها، بسیاری از نسخههای خطی آثارش را کاتبان مخالف سنیمذهب از اشارههای اسماعیلی پاک کردهاند. این سانسور، در کنار آن زندگینامهٔ ساختگی که قرنها دستبهدست شد، به این معناست که تصویر ما از او بخشی حاصل پژوهشی است که هنوز ادامه دارد.
در داوری پژوهشگران، او مدافع فارسی بهعنوان زبان هنر و دانش است. این پافشاری، در روزگاری که زبان علم بیشتر عربی بود، او را برای تاریخ فرهنگ ایران به اندازهٔ محتوای فلسفیاش اهمیت میدهد.
از کجا بخوانیم؟
مسیر مطالعه
هویت متمایز هر شاعر
