مغنی برآرای لحنی درست
که این نیست ما را خطایی نخست
۱بدان لحن بردن توان بامداد
همه لحنهای جهان را ز یاد
۲فلاطون چو در رفتنآمد چه گفت
که ما نیز در خاک خواهیم خفت
۳چنان شد حکایت در آن مرز و بوم
که بالغترین کس منم زاهل روم
۴چو در پردهٔ مرگ رهیافتم
ز هر پردهای روی برتافتم
۵بدان طفل مانم که هنگام خواب
به گهوارهٔ خوابش آید شتاب
۶به خفتن مَنَش رهنمون آیدش
نداند که این خواب چون آیدش
۷درین چار طبعِ مخالفنهاد
که آب آمد و آتش و خاک و باد
۸چگونه توان راستی یافتن
ز کژی بباید عنان تافتن
۹بوَد چار دیوار آن خانه سست
که بنیادش اول نباشد درست
۱۰گذشت از صد و سیزده سالِ من
به ده سالگان مانَد احوال من
۱۱همان آرزو خواهیام در سر است
کهن من شدم، آرزو نوتر است
۱۲بدین آرزو چون زمانی گذشت
فلک فرش او نیز هم درنوَشت
۱۳مغنی به یاد آر بر یاد من
سرودی بر آهنگ فریاد من
۱۴بکن شادم از شادی آن سرود
مگر بگذرم زاب این هفت رود
۱۵چو والیس را سر درآمد به خواب
درافکند کشتی به طوفان آب
۱۶نشسته رفیقان یاریگرش
به یاریگری چون فلک بر سرش
۱۷چو بر ناتوان یافت تیمار دست
تنومند را ناتوانی شکست
۱۸ز نیروی طالع خبر باز جست
بناهای اوتاد را یافت سست
۱۹ستاره دل از داد برداشته
ستمگر شده داد بگذاشته
۲۰به آن همنشینان که بودند پیش
خبر داد از اندازه عمر خویش
۲۱چنین گفت کایمن مباشید کس
از این هفت هندوی کحلی جرس
۲۲که این اختران گرچه فرخ پیند
ز نافرخی نیز خالی نیند
۲۳چو نحس اوفتد دور سیارگان
بود دور دور ستمکارگان
۲۴شمار ستم تا نیاید به سر
به گیتی نیاید کسی دادگر
۲۵چو باز اختر سعد یابد قران
به نیکی رسد کار نیکاختران
۲۶فلک تا رسیدن بدان بازگشت
ورقهای ما باری اندر نوشت
۲۷چو گفت این، پناهنده را کرد یاد
فروبست لب، دیده برهم نهاد
۲۸