ملک عزم تماشا کرد روزی
نظرگاهش چو شیرین دلفروزی
۱کسی را کآن چنان دلخواه باشد
همه جایی تماشاگاه باشد
۲ز سبزه یافتند آرامگاهی
که جز سوسن نرست از وی گیاهی
۳در آن صحن بهشتی جای کردند
ملک را بارگه بر پای کردند
۴کنیزان و غلامان گرد خرگاه
ثریاوار گرد خرمن ماه
۵نشسته خسرو و شیرین به یک جای
ز دور آویخته دوری به یک پای
۶صراحیهای لعل از دست ساقی
به خنده گفت «باد این عیش باقی»
۷شراب و عاشقی همدست گشته
شهنشه زین دومی سرمست گشته
۸بر آمد تندشیری بیشهپرورد
که از دنبال میزد بر هوا گرد
۹چو بدمستان به لشگرگه در افتاد
و زو لشگر به یکدیگر برافتاد
۱۰فراز آمد به گرد بارگه تنگ
به تندی کرد سوی خسرو آهنگ
۱۱شه از مستی شتاب آورد بر شیر
به یکتا پیرهن بیدِرع و شمشیر
۱۲کمانکش کرد مُشتی تا بناگوش
چنان بر شیر زد کز شیر شد هوش
۱۳بفرمودش پس آن گه سر بریدن
ز گردن پوستش بیرون کشیدن
۱۴و زآن پس رسم شاهان شد که پیوست
بود در بزمگهشان تیغ در دست
۱۵اگر چه شیرپیکر بود پرویز
ملک بود و ملک باشد گرانخیز
۱۶ز مستی کرد با شیر آن دلیری
که نام مستی آمد شیرگیری
۱۷به دستآویز شیر افکندن شاه
مجال دستبوسی یافت آن ماه
۱۸دهان از بوسه چون جلاب تر کرد
ز بوسه دست شه را پر شکر کرد
۱۹ملک بر تنگ شکر مُهر بشکست
که شکر در دهان باید نه در دست
۲۰لبش بوسید و گفت این انگبین است
نشان دادش که جای بوسه این است
۲۱نخستین پیک بود آن شکرین جام
که از خسرو به شیرین برد پیغام
۲۲اگر چه کرد صد جام دگر نوش
نشد جام نخستینش فراموش
۲۳میی کاول قدح جام آورَد پیش
ز صد جام دگر دارد بها بیش
۲۴می اول جام صافیخیز باشد
به آخر جام دردآمیز باشد
۲۵گلی کاول برآرد طرف جویش
فزون باشد ز صد گلزار بویش
۲۶دُری کاول شکم باشد صدف را
ز لؤلؤ بشکند بسیار صف را
۲۷ز هر خوردی که طعم نوش دارد
حلاوت بیشتر سرجوش دارد
۲۸دو عاشق چون چنان شربت چشیدند
عنان پیوسته از زحمت کشیدند
۲۹چو یکدم جای خالی یافتندی
چو شیر و می بهم بشتافتندی
۳۰چو دزدی کاو به گوهر دست یابد
پس آنگه پاسبان را مست یابد
۳۱به چشمی پاس دشمن داشتندی
به دیگر چشم ریحان کاشتندی
۳۲چو فرصت در کشیدی خصم را میل
ربودندی یکی بوسه به تعجیل
۳۳صنم تا شرمگین بودی و هشیار
نبودی بر لبش سیمرغ را بار
۳۴در آن ساعت که از می مست گشتی
به بوسه با ملک همدست گشتی
۳۵چنان تنگش کشیدی شه در آغوش
که کردی قاقُمش را پرنیانپوش
۳۶ز بس کز گاز نیلش در کشیدی
ز برگ گل بنفشه بردمیدی
۳۷ز شرم آن کبودیهاش بر ماه
که مه را خود کبود آمد گذرگاه
۳۸اگر هشیار اگر سرمست بودی
سپیدآبش چو گل بر دست بودی
۳۹