فروزنده شبی روشنتر از روز
جهان روشن به مهتاب شبافروز
۱شبی باد مسیحا در دماغش
نه آن بادی که بنشاند چراغش
۲ز تاریکی در آن شب یک نشان بود
که آب زندگی در وی نهان بود
۳سوادی نه بر آن شبگون عماری
جز آن عصمت که باشد پردهداری
۴صبا گرد از جبینِ جان زدوده
ستاره صبح را دندان نموده
۵شبی بود از در مقصودجویی
مراد آن شب ز مادر زاد گویی
۶ازین سو زهره در گوهر گسستن
وز آن سو مه به مروارید بستن
۷زمین در مشک پیمودن به خروار
هوا در غالیه سودن صدفوار
۸ز مشکافشانیِ باد طربناک
عبیرآمیز گشته نافهٔ خاک
۹دماغ عالم از باد بهاری
هوا را ساخته عود قماری
۱۰سماع زهره شب را در گرفته
مه یک هفته نصفی برگرفته
۱۱ثریا بر ندیمی خاص گشته
عطارد بر افق رقاص گشته
۱۲جرسجنبانیِ مرغان شبخیز
جرسها بسته در مرغ شبآویز
۱۳دد و دام از نشاط دانهٔ خویش
همه مطرب شده در خانهٔ خویش
۱۴اگر چه مختلف آواز بودند
همه با ساز شب دمساز بودند
۱۵ملک بر تخت افریدون نشسته
دل اندر قبلهٔ جمشید بسته
۱۶فروغ روی شیرین در دماغش
فراغت داده از شمع و چراغش
۱۷نسیم سبزه و بوی ریاحین
پیام آورده از خسرو به شیرین
۱۸کزین خوشتر شبی خواهد رسیدن؟
و زین شادابتر بویی دمیدن؟
۱۹چرا چندین وصال از دور بینیم
اگر نوریم تا در نور بینیم
۲۰و گر خونیم خونت چون نجوشد
و گر جوشد به منبر چند پوشد
۲۱هوایی معتدل، چون خوش نخندیم؟
تنوری گرم، نان چون در نبندیم؟
۲۲نه هر روزی ز نو روید بهاری
نه هر ساعت به دام آید شکاری
۲۳به عقل آن به که روزی خورده باشد
که بیشک کارِ کرده کرده باشد
۲۴بسا نان کز پی صیاد بردند
چو دیدی، ماهی و مرغانش خوردند
۲۵مثل زد گرگ چون روبه دغا بود
طلب من کردم و روزی تو را بود
۲۶ازین فکرت که با آن ماه میرفت
چو ماه آن آفتاب از راه میرفت
۲۷دگر ره دیو را دربند میداشت
فرشتهش بر سر سوگند میداشت
۲۸ازین سو تخت شاهنشه نهاده
وشاقی چند بر پای ایستاده
۲۹به خدمت پیش تخت شاه شاپور
چو پیش گنج بادآورد گنجور
۳۰و زان سو آفتاب بتپرستان
نشسته گرد او ده نارپستان
۳۱فرنگیس و سهیلِ سروبالا
عجبنوش و فلکناز و همیلا
۳۲همایون و سمنترک و پریزاد
ختنخاتون و گوهرمُلکِ دلشاد
۳۳گلاب و لعل را بر کار کرده
ز لعلی روی چون گلنار کرده
۳۴چو مستی خوان شرم از پیش برداشت
خرد راه وثاق خویش برداشت
۳۵ملک فرمود تا هر دلستانی
فرو گوید به نوبت داستانی
۳۶نشسته لعلداران قصبپوش
قصب بر ماه بسته لعل بر گوش
۳۷ز غمزه تیر و از ابرو کمانساز
همه باریکبین و راستانداز
۳۸ز شکر هر یکی تنگی گشاده
ز شیرین بر شکر تنگی نهاده
۳۹