پیری عالم نگر و تنگیاش
تا نفریبی به جوان رنگیاش
۱بر کف این پیر که برنا وَشَست
دسته گلی مینگری، و آتشست
۲چشمه سراب است فریبش مخوَر
قبله صلیب است نمازش مَبَر
۳زین همه گل بر سر خاری نهای
گر همه مستند تو باری نهای
۴چون ببری زآنچه طمع کردهای
آن بری از خانه که آوردهای
۵چون بُنِه در بحر قیامت برند
بیدِرَمان جان به سلامت برند
۶خواه بِنِه مایه و خواهی بباز
کهآنچه دهند از تو ستانند باز
۷خانهٔ داد و ستد است این جهان
کاین بدهد حالی و بستاند آن
۸گرچه یکی کرم بریشمگرست
باز یکی کرم بریشمخُوَرست
۹شمع کن این زرد گل جعفری
تا چو چراغ از گل خود برخوری
۱۰تن بشکن نُه دَرییی گو مباش
زر بفکن شش سرییی گو مباش
۱۱پای کرم بر سر زر نِه، نَه دست
تات نخوانند چو گل زرپرست
۱۲زر که بر او سکهٔ مقصود نیست
آن زر و زرنیخ به نسبت یکی است
۱۳دوستی زر چو به سان زر است
در دم طاووس همان پیکر است
۱۴سکهٔ زر چون که به آهن برند
پادشهان بیشتر آهنگرند
۱۵ساخت ازو همت قارون کلاه
از سر آن رخنه فروشد به چاه
۱۶بارِ تو شُد تاش سر تست جای
بارگیات شد چو نهی زیر پای
۱۷دادن زر گر همه جان دادن است
ناسِتَدَن بهتر از آن دادن است
۱۸در سِتَدَن حرص جهانت دهد
در شدن آسایش جانت دهد
۱۹آنکه ستانی و بیفشانیاش
بهتر از آن نیست که نستانیاش
۲۰زر چو نهی روغن صفراگر است
چون بخوری میوهٔ صفرابر است
۲۱زر که ز مشرق به در افشاندهاند
بیخبران مغربیاش خواندهاند
۲۲مغرب و آن قوم سخا دشمنند
مشرق و اهلش به سخا روشنند
۲۳هرچه دهد مشرقی صبح بام
مغربی شام ستاند به وام
۲۴والی جان همه کانها زرست
نایب دست همه مرغان پرست
۲۵آن زر رومی که به سنگ دمشق
راست برآید به ترازوی عشق
۲۶گرچه فروزنده و زیبنده است
خاک برو کن که فریبنده است
۲۷کیست که این دزد کلاهش نبُرد؟
وآفت این غول ز راهش نبرد؟
۲۸