با دو حکیم از سر همخانگی
شد سخنی چند ز بیگانگی
۱لاف منی بود و توی برنتافت
ملک یکی بود و دوی برنتافت
۲حق دو نشاید، که یکی بشنوند
سر دو نباید، که یکی بدروند
۳جای دو شمشیر نیامی که دید؟
بزم دو جمشید مقامی که دید؟
۴در طمع آن بود دو فرزانه را
کز دو یکی خاص کند خانه را
۵چون عصبیت کمر کین گرفت
خانه ز پرداختن آیین گرفت
۶هر دو به شبگیر نوایی زدند
خانه فروشانه صلایی زدند
۷کز سر ناساختگی بگذرند
ساختهٔ خویش دو شربت خورند
۸تا که درین پایه قویدلترست؟
شربتِ زهرِ که هلاهلترست؟
۹مُلک دو حکمت به یکی فن دهند
جانِ دو صورت به یکی تن دهند
۱۰خصم نخستین قدری زهر ساخت
کز عفنی سنگِ سیه را گداخت
۱۱داد بدو «کاین میِ جانپرورست
زهر مدانش که بِه از شکرست»
۱۲شربت او را سِتَد آن شیرمرد
زهر به یاد شکر آسان بخورد
۱۳نوشگیا پخت و بدو درنشست
رهگذر زهر به تریاک بست
۱۴سوخت چو پروانه و پر بازیافت
شمعصفت باز به مجلس شتافت
۱۵از چمن باغ یکی گل بچید
خواند فسونی و بر آن گل دمید
۱۶داد به دشمن ز پی قهر او
آن گل پُرکارتر از زهر او
۱۷دشمن از آن گل که فسونخوان بداد
ترس بر او چیره شد و جان بداد
۱۸آن به علاج از تن خود زهر برد
وین به یکی گل ز توهّم بمرد
۱۹هر گل رنگین که به باغ زمیست
قطرهای از خون دل آدمیست
۲۰باغ زمانه که بهارش تویی
خانهٔ غم دان که نگارَش تویی
۲۱سنگ درین خاک مُطَبَّق نشان
خاک برین آب معلق فشان
۲۲بگذر ازین آب و خیالات او
بر پر ازین خاک و خرابات او
۲۳بر مه و خورشید میاور وقوف
مه خور و خورشید شکن چون کسوف
۲۴کاین مه زرین که درین خرگه است
غول ره عشق خلیل اللهست
۲۵روز تو را صبح جگرسوز کرد
چرخت از آن روز بدین روز کرد
۲۶گر دل خورشید فروز آوری
روزی از این روز به روز آوری
۲۷اشک فشان تا به گلاب امید
بِستُری این لوح سیاه و سفید
۲۸تا چو عملسنج سلامت شوی
چرب ترازوی قیامت شوی
۲۹دین که قوی دارد بازوت را
راست کند عدل ترازوت را
۳۰هیچ هنرپیشهٔ آزاد مرد
در غم دنیا غم دنیا نخورد
۳۱چونکه به دنیاست تمنا تو را
دین به نظامی ده و دنیا تو را
۳۲