خیز و بساط فلکی درنورد
زانکه وفا نیست درین تختهنرد
۱نقش مراد از در وصلش مجوی
خصلت انصاف ز خصلش مجوی
۲پای درین بحر نهادن که چه؟
بار درین موج گشادن که چه؟
۳باز به بط گفت که «صحرا خوش است»
گفت «شبت خوش که مرا جا خوش است»
۴ای که درین کشتی غم جای توست
خون تو در گردن کالای توست
۵بار درافکن که عذابت دهد
نان ندهد تا که به آبت دهد
۶کنج امان نیست در این خاکدان
مغز وفا نیست درین استخوان
۷نیست یکی ذره جهان نازکش
پای ز انبازی او بازکش
۸آنچه بر این مائدهٔ خرگهی است
کاسهٔ آلوده و خوان تهی است
۹هر که درو دید دهانش بدوخت
هر که بدو گفت زبانش بسوخت
۱۰هیچ نه در محمل و چندین جرس
هیچ نه در کاسه و چندین مگس
۱۱هر که ازین کاسه یک انگشت خوَرد
کاسهٔ سر، حلقهٔ انگشت کرد
۱۲نیست همه ساله درین ده صواب
فتنهٔ اندیشه و غوغای خواب
۱۳خلوت خود ساز عدمخانه را
باز گذار این ده ویرانه را
۱۴روزن این خانه رها کن به دود
خانه فروشی به زن آخر چه سود؟
۱۵دست به عالم چه درآوردهای؟
نز شکم خود به در آوردهای
۱۶خط به جهان درکش و بیغم بزی
دور شو از دَور و مسلّم بزی
۱۷راه تو دور آمد و منزل دراز
برگ ره و توشهٔ منزل بساز
۱۸خاصه درین بادیهٔ دیو سار
دوزخ محرورکُش تشنهخوار
۱۹کآب جگر چشمهٔ حیوان اوست
چشمهٔ خورشید نمکدان اوست
۲۰شورهٔ او بینمکان را شراب
شور نمکدیده درو چون کباب
۲۱آب نه و زین نمک آبگون
زهرهٔ دل آب و دلِ زهره خون
۲۲ره که دل از دیدن او خون شود
قافلهٔ طبع درو چون شود؟
۲۳در تف این بادیهٔ دیولاخ
خانهٔ دل تنگ و غمِ دل فراخ
۲۴هر که درین بادیه با طبع ساخت
چون جگر افسرد و چو زَهره گداخت
۲۵تا چه کنی این گل دوزخ سرشت
خیز و بده دوزخ و بستان بهشت
۲۶تا شود این هیکل خاکی غبار
پای به پایت سِپَرَد روزگار
۲۷عاقبتت چونکه به مردم کند
دست به دستت ز میان گم کند
۲۸چونکه سوی خاک بود بازگشت
بر سر این خاک چه باید گذشت
۲۹زیر کف پایْ کسی را مسای
کاو چو تو سودهست بسی زیر پای
۳۰کس به جهان در ز جهان جان نبرد
هیچکس این رقعه به پایان نبرد
۳۱پای منه بر سر این خارخیز
خویشتن از خار نگهدار خیز
۳۲آنچه مقام تو نباشد مقیم
بیمگهی شد چه کنی جای بیم؟
۳۳منزل فانی است قرارش مبین
باد خزانی است بهارش مبین
۳۴