موبدی از کشور هندوستان
رهگذری کرد سوی بوستان
۱مرحلهای دید مُنَقَّش رباط
مملکتی یافت مُزَوَّر بساط
۲غنچه به خون بسته چو گردون کمر
لالهٔ کم عمر ز خود بیخبر
۳از چمن انگیخته گل رنگ رنگ
وز شکر آمیخته می تنگ تنگ
۴گل چو سپر خستهٔ پیکان خویش
بید به لرزه شده بر جان خویش
۵زلف بنفشه رسن گردنش
دیدهٔ نرگس درم دامنش
۶لاله گهر سوده و فیروزه گل
یک نفسه لاله و یک روزه گل
۷مهلت کس تا نفسی بیش نه
کس نفسی عاقبتاندیش نه
۸پیر چو زآن روضهٔ مینو گذشت
بعد مهی چند بدان سو گذشت
۹زآن گل و بلبل که در آن باغ دید
نالهٔ مشتی زغن و زاغ دید
۱۰دوزخی افتاده بهجای بهشت
قیصر آن قصر شده در کنشت
۱۱سبزه به تحلیل به خاری شده
دستهٔ گل پشتهٔ خاری شده
۱۲پیر در آن تیزروان بنگریست
بر همه خندید و به خود برگریست
۱۳گفت به هنگام نمایندگی
هیچ ندارد سر پایندگی
۱۴هر چه سر از خاکی و آبی کشد
عاقبتش سر به خرابی کشد
۱۵به ز خرابی چو دگر کوی نیست
جز به خرابی شدنم روی نیست
۱۶چون نظر از بینش توفیق ساخت
عارف خود گشت و خدا را شناخت
۱۷صیرفی گوهر آن راز شد
تا به عدم سوی گهر باز شد
۱۸ای که مسلمانی و گبریت نیست
چشمهای و قطرهٔ ابریت نیست
۱۹کمتر از آن موبد هندو مباش
ترک جهان گوی و جهان گو مباش
۲۰چند چو گل خیرهسری ساختن؟
سر به کلاه و کمر افراختن؟
۲۱خیز و رها کن کمر گل ز دست
کاو کمر خویش به خون تو بست
۲۲هست کلاه و کمر آفات عشق
هر دو گرو کن به خرابات عشق
۲۳گه کلهت خواجگی گِل دهد
گه کمرت بندگی دل دهد
۲۴کوش کزین خواجه غلامی رهی
یا چو نظامی ز نظامی رهی
۲۵