پای مسیحا که جهان مینَبَشت
بر سر بازارچهای میگذشت
۱گرگسگی بر گذر افتاده دید
یوسفش از چه بهدر افتاده دید
۲بر سر آن جیفه گروهی نظار
بر صفتِ کرکسِ مردارخوار
۳گفت یکی «وحشت این در دماغ
تیرگی آرد چو نفس در چراغ»
۴وان دگری گفت «نه بس حاصل است
کوری چشم است و بلای دل است»
۵هر کس ازآن پرده نوایی نمود
بر سر آن جیفه جفایی نمود
۶چون به سخن نوبتِ عیسی رسید
عیب رها کرد و به معنا رسید
۷گفت «ز نقشی که در ایوان اوست
دُر به سپیدی نه چو دندان اوست»
۸وان دو سه تن کرده ز بیم و امید
زان صدف سوخته دندان سپید
۹عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو کن به گریبان خویش
۱۰آینه روزی که بگیری به دست
خود شکن آن روز مشو خودپرست
۱۱خویشتنآرای مشو چون بهار
تا نکند در تو طمع روزگار
۱۲جامهٔ عیبِ تو تنُک رشتهاند
زان به تو نُه پرده فروهشتهاند
۱۳چیست درین حلقه انگشتری
کان نبود طوق تو چون بنگری؟
۱۴گر نه سگی طوق ثریا مکش
گر نه خری بار مسیحا مکش
۱۵کیست فلک؟ پیرشده بیوهای
چیست جهان؟ دود زده میوهای
۱۶جملهٔ دنیا ز کهن تا به نو
چون گذرنده است، نَیَرزد دو جو
۱۷اَندُه دنیا مخور ای خواجه خیز
ور تو خوری بخش نظامی بریز
۱۸