خیز و وداعی بکن ایام را
از پسِ دامن فکن این دام را
۱مملکتی بهتر ازین ساز کن
خوشتر ازین حجره دری باز کن
۲چون دل و چشمت به ره آورد سر
ناله و اشکی به رهآورد بر
۳تا به یکی نم که برین گِل زنی
لاف ولی نعمتی دل زنی
۴گر شتری رقص کن اندر رحیل
ورنه میفکن دبه در پای پیل
۵چونکه ترا محرم یک موی نیست
جز به عدم رای زدن روی نیست
۶طبعنوازان و ظریفان شدند
با که نشینی؟ که حریفان شدند
۷گرچه بسی طبع لطیفی کند
با تن تنها که حریفی کند؟
۸به که بجوید دل پرهیزناک
روشنی آب درین تیره خاک
۹تا نرسد تفرقهٔ راه پیش
تفرقه کن حاصل معلوم خویش
۱۰رخت رها کن، که گرانرو کسی
کز سبکی زود به منزل رسی
۱۱بر فلک آی ار طلب دل کنی
تا تو درین خاک چه حاصل کنی
۱۲چون شدهای بستهٔ این دامگاه
رخنه کنش تا بهدر افتی به راه
۱۳کاین خط پیوسته بههمدر چو میم
ره ندهد تا نکنندش دو نیم
۱۴زخمهگه چرخ منقط مباش
از خط این دایره در خط مباش
۱۵گر ز خط روز و شب افزون شوی
از خط این دایره بیرون شوی
۱۶تا نکنی جای قدم استوار
پای منه در طلب هیچکار
۱۷در همه کاری که گرایی نخست
رخنهٔ بیرون شدنش کن درست
۱۸شرط بود دیده به ره داشتن
خویشتن از چاه نگهداشتن
۱۹رخنه کن این خانهٔ سیلابریز
تا بُوَدَت فرصت راهِ گریز
۲۰روبه یکفن نفس سگ شنید
خانه دو سوراخ به واجب گزید
۲۱واگهیاش نه که شود راه گیر
دودهٔ این گنبد ِ روباه گیر
۲۲این چه نشاط است کزو خوشدلی؟
غافلی از خود که ز خود غافلی
۲۳عهد چنان شد که درین تنگنای
تنگدل آیی و شوی باز جای
۲۴گر شکنی عهد الهی کنون
جان تو از عهده کی آید برون؟
۲۵راه چنان رو که ز جان دیدهای
بر دو جهان زن که جهان دیدهای
۲۶زیر مبین تا نشوی پایهترس
پس منگر تا نشوی سایهترس
۲۷توشه ز دین بر که عمارت کم است
آب ز چشم آر که ره بینم است
۲۸هم به صدف ده گهر پاک را
باز ره و باز رهان خاک را
۲۹دور فلک چون تو بسی یار کُشت
دست قویتر ز تو بسیار کشت
۳۰بوالعجبی ساز درین دشمنی
تاش زمانی به زمین افکنی
۳۱او که درین پایه هنرپیشه نیست
از سپر و تیغ وی اندیشه نیست
۳۲مار مخوان کاین رسن پیچ پیچ
با کشش عشق تو هیچست هیچ
۳۳در غم این شیشه چه باید نشست؟
کهش به یکی باد توانی شکست
۳۴سیمکُشان کهآتش زر کُشتهاند
دشمن خود را به شکر کُشتهاند
۳۵تا بتوان از دل دانشفروز
دشمن خود را به گُلی کُش چو روز
۳۶