بکشت غمزهٔ آن شوخ، بیگناه مرا
فکند سیب زنخدان او به چاه مرا
۱غلام هندوی خالش شدم ندانستم
کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا
۲دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
۳هزار بار فتادم به دام دیده و دل
هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا
۴ز مهر او نتوانم که روی برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا
۵به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا
۶عبید از کرم یار بر مدار امید
که لطف شامل او بس امیدگاه مرا
۷