من اندر عیش و بختم در کمین بود
چه شاید کرد چون طالع چنین بود
۱زناگه بخت وارون بر سرم تاخت
از آن خوش زندگانی دورم انداخت
۲ز هر سو دشمنانم را خبر شد
حدیث ما به هر جائی سمر شد
۳جهانی را از آن آگاه کردند
ز وصلش دست ما کوتاه کردند
۴چو خصمان را از این معنی خبر شد
حکایت بعد از این نوع دگر شد
۵در این معنی بسی تقریر کردند
به آخر دست این تدبیر کردند
۶که اینجا بودنش کاری است دشوار
بباید رفتنش زین ملک ناچار
۷بر این اندیشه یکسر دل نهادند
بر او زین قصه رمزی برگشادند
۸چو بشنید این سخن خورشید خوبان
ز رفتن شد تنش چون بید لرزان
۹گل اندامم درون پردهٔ راز
چو غنچه تنگ خوئی کرده آغاز
۱۰نفیر و ناله و شیون برآورد
خروش از جان مرد و زن برآورد
۱۱فغان بر گنبد گردان رسانید
صدای ناله بر کیوان رسانید
۱۲ز هر نوعی بسی در رفع کوشید
غریمش هر سخن کو گفت نشنید
۱۳کز اینجا طاقت دوری ندارم
چنین از عقل دستوری ندارم
۱۴به پشت بادپائی بر نشاندش
ز آب دیده در آذر نشاندش
۱۵براهش با پری همداستان کرد
پریوارش ز چشم من نهان کرد
۱۶