شبی چون شام در فریاد و زاری
به صبح آوردم اندر نوحه کاری
۱صباحی ناگهانم خواب بربود
زمانی جانم از زاری بیاسود
۲خرامان آمد اندر خواب نوشین
خیال آن سهی سروم به بالین
۳مرا دید اوفتاده زار و مدهوش
ز تاب آتش دل سینه پرجوش
۴در آب دیدهٔ خود غرق گشته
جگر در تاب و دود از سر گذشته
۵به جان مجروح و تن بیمار و دل ریش
به کام دشمنان افتاده بی خویش
۶ز مژگان اشک خونین بر زمین ریخت
ز روی مهربانی در من آویخت
۷به من میگفت کای خو کرده با من
بسی در وصل جان پرورده با من
۸تو آن در عشق رویم داستانی
تو آن بگزیده یار مهربانی
۹که بی من یکدم آرامت نبودی
بجز وصلم دگر کامت نبودی
۱۰کنون چون بیمراد از حس تقدیر
فتادی در چنین هجران دلگیر
۱۱در این سرگشتگی چونست حالت
نمیگیرد ز عمر خود ملالت
۱۲مرا تا از تو دورم نیست آرام
جدا ماندم بصد ناکامی از کام
۱۳خیالی گشتهام در آرزویت
به جان آمد دلم در جستجویت
۱۴پریشانحال چون زلف بتانم
چو چشم مست خوبان ناتوانم
۱۵نماند از سرو قدم جز خیالی
نماند از ماه رویم جز هلالی
۱۶تنم از زندگانی بهرهور نیست
تو را از حال زار من خبر نیست
۱۷چو از بوی خیالش جان خبر یافت
ز بیهوشی زمانی روی برتافت
۱۸تصور شد دلم را کاین وصال است
چه دانستم که در خوابم خیال است
۱۹شدم تا قصهٔ خود عرضه دارم
یکایک زخم هجران برشمارم
۲۰درآمد صالح شوریده در کار
شدم از سؤ بخت خفته بیدار
۲۱چو خالی دیدم از دلبر شبستان
برآمد از دل پر دردم افغان
۲۲دل مجروح زارم زارتر شد
درون خستهام بیمارتر شد
۲۳غم هجران بدو ناگفته ماندم
چو زلفش زین سبب آشفته ماندم
۲۴خروشی از من محزون برآمد
نفیرم از دل پر خون برآمد
۲۵بجز باد صبا یاری ندیدم
وز او به هیچ غمخواری ندیدم
۲۶که راز دل بجانانم رساند
ز دید دل به درمانم رساند
۲۷پس از نالیدن و فریاد و زاری
بدو گفتم ز روی بیقراری
۲۸