چو این ناخوش خبر در گوشم آمد
به صد زاری دل اندر جوشم آمد
۱جهان آن عیش شیرینم بشورید
مرا زان ماه مهر افروز ببرید
۲ز درد دوریش دیوانه گشتم
ز هوش و خواب و خور بیگانه گشتم
۳چو بر جانم فراقش تاختن کرد
مرا شوریدهٔ هر انجمن کرد
۴دلم را نوبت شادی سرآمد
غمش نوبت زنان از در درآمد
۵فراقش ناگهانم مبتلی کرد
غمش پیراهن صبرم قبا کرد
۶تنم در غصهٔ هجران بفرسود
دلم خون گشت و از دیده بپالود
۷پدر کز من روانش باد پر نور
مرا پیرانه پندی داد مشهور
۸که در دل آتش سودا میفروز
ز حسن دلفروزان دیده بردوز
۹مکن با دلبران پیوند یاری
مکن با جان خود زنهارخواری
۱۰من نادان چو پندش داشتم خوار
از آن گشتم بدین خواری گرفتار
۱۱ز جور دور گردان چند نالم
چنین تا کی بود آشفته حالم
۱۲مسلمانان ملامت کم کنیدم
خدا را چارهای همدم کنیدم
۱۳نه درد دل توانم گفت با کس
نه راه از پیش میدانم نه از پس
۱۴ندارم طاقت دوری ندارم
ندارم برگ مهجوری ندارم
۱۵تنی دارم ز دل در خون نشسته
ز موج اشگ در جیحون نشسته
۱۶دلی دارم در او غم توی در توی
روان خونابه از وی جوی در جوی
۱۷روانی ناوک غم درنشانده
وجودی در عدم راهی نمانده
۱۸غم از این خستهٔ تنها چه خواهی
ز من دلدادهٔ شیدا چه خواهی
۱۹دلم سیر آمد از جان و جوانی
خدایا چارهٔ کارم تو دانی
۲۰چو یاد آید مرا زان عیش شیرین
فرو بارد ز چشمم عقد پروین
۲۱چنان از شوق او افغان برآرم
که دود از گنبد گردان برآرم
۲۲گهی از دست دل در خون نشینم
گهی از دیده در جیحون نشینم
۲۳گهی بر حال زار خود بگریم
گهی بر روزگار خود بگریم
۲۴گهی از سوز جان افغان برآرم
نفیر از درد بیدرمان برآرم
۲۵به زاری جوی خون از دیده رانم
بوصف الحال خود این شعر خوانم
۲۶