چنین زیبا نگاری دلستانی
به رعنائی و خوبی داستانی
۱چنان بر عاشق خود مهربان بود
که گوئی عاشق جان و جهان بود
۲نبودی با منش جز مهربانی
ندیدیم جز از او شیرین زبانی
۳مدامم خرمی دمساز بودی
به رویش چشم جانم باز بودی
۴به دل گفتم که ای مدهوش بیمار
غمش را در میان جان نگهدار
۵کزین خوشتر کسی دلبر نیابد
به خوبی کس از این بهتر نیابد
۶بهم خوش بود ما را روزگاری
به وصلش داشتم خوش کار و باری
۷سعادت یار و بختم همنشین بود
زمان در حکم و اقبالم قرین بود
۸ز طالع خرم و دلشاد بودم
ز بند هر غمی آزاد بودم
۹جهان محکوم و دولت یاورم بود
فلک مامور و اختر چاکرم بود
۱۰کنون زان عیش جز خون در دلم نیست
در آن شادی به جز غم حاصلم نیست
۱۱تنی خسته دلی غمناک دارم
به دستی باد و دستی خاک دارم
۱۲