سحرگاهی که باد صبحگاهی
ببرد از چهرهٔ گردون سیاهی
۱شفق شنگرف بر مینا پراکند
فلک دردانه بر دریا پراکند
۲ز مشرق شاه خاور تیغ برداشت
سپاه زنگبار اقلیم بگذاشت
۳کلاه از فرق فرقد در ربودند
نطاق از برج جوزا برگشودند
۴دم جانبخش باد نوبهاری
جهان میکرد پر مشگ تتاری
۵سمن گوئی گریبان باز میکرد
صبا بر غنچه هردم ناز میکرد
۶عذار گل به آب ژاله میشست
به اشک ابر روی لاله میشست
۷بنفشه جعد مشکین شانه میزد
چکاوک نعرهٔ مستانه میزد
۸نسیم از جیب و دامان مشکریزان
چو مستان هردمی افتان و خیزان
۹گهی همراز مرزنگوش میشد
گهی با لاله همآغوش میشد
۱۰شکوفه خنده ناک از باد گل بوی
گشاده سنبل سیراب گیسوی
۱۱خرامان در چمن سرو سرافراز
ز مستی چشم نرگس گشته پرناز
۱۲چمن چون طوطیان پر باز کرده
غزال از نافه مشگ انداز کرده
۱۳درفشان از کنار کوه و صحرا
چراغ لاله چون قندیل ترسا
۱۴صبا جعد بنفشه تاب میداد
ز شبنم سبزه خنجر آب میداد
۱۵عروس گل عماری ساز کرده
ز خوبی بر ریاحین ناز کرده
۱۶سمن چون شکل پروین خنده میزد
شکوفه بر ریاحین خنده میزد
۱۷نسیم صبحدم جان تازه میکرد
خرد میدید و ایمان تازه میکرد
۱۸ریاحین از شراب حسن سرمست
سحاب سیمگون رشاشه در دست
۱۹ز بس درها که برگلزار میریخت
گلاب از چهرهٔ گلناز میریخت
۲۰صنوبر چون عروسان پرنیان پوش
چمن را شاهدی چون گل در آغوش
۲۱گرفته سر بلندی پایهٔ سرو
خنک آب روان و سایهٔ سرو
۲۲در این موسم که گل دل میرباید
صبا در باغ معجز مینماید
۲۳من اندر کنج باغی باده در سر
گرفته ساغری بر یاد دلبر
۲۴نهان در گوشهای تنها نشسته
ز صد جا خار غم در پا شکسته
۲۵خیالی در دلم ماوا گرفته
وز آن سودا دلم صحرا گرفته
۲۶نه همدردی که دردی باز گویم
نه همرازی که با او راز گویم
۲۷سر اندر پیش چون مستان فکنده
چو بلبل ناله در بستان فکنده
۲۸رخم چون لاله از بس اشگ گلگون
چو گل خونین جگر چون غنچه پرخون
۲۹به یاد روی آن سرو گلندام
گرفته با گل و با سرو آرام
۳۰گهی بر یاد آن گل میشدم مست
گهی چون سرو بر سر میزدم دست
۳۱خیالم آنکه گوئی ناگهانی
بود کز وصل او یابم نشانی
۳۲در این حسرت ز حد بگذشت سوزم
در این سودا به پایان رفت روزم
۳۳شب آمد باز دل بر غم نهادم
زمام دل به دست غصه دادم
۳۴همیگفتم در آن شب زنده داری
در آن بییاری و بیغمگساری
۳۵