چو با همراز خود همداستان شد
زبان بگشاد و با او همزبان شد
۱به صد آزرم گفت ای مهربان یار
برو آن خسته دلرا دل بدست آر
۲که عشقی تازه میافروزدم دل
بر آن بیچارگی میسوزدم دل
۳از آن آتش که او را در چراغ است
مرا هم بیشتر ز آن در دماغ است
۴گر او را در ربود از عشق سیلی
مرا هم سوی آن سیل است میلی
۵ور او را از غم ما خستگیهاست
مرا هم سوی او دلبستگیهاست
۶دلم گر راست میخواهی بر اوست
که باشد کو نخواهد دوست را دوست
۷اگر گه گاه نازی مینمودم
عیارش در وفا میآزمودم
۸کنون باز آمدم زان سرکشیدن
بروی دوستان خنجر کشیدن
۹ز جور و بیوفائی سیر گشتم
گذشت آن وز سر آن درگذشتم
۱۰اگر در راه ما خاری رسیدش
ز ما بر خاطر آزاری رسیدش
۱۱به هر آزردنی جانی بیابد
به هر خاری گلستانی بیابد
۱۲ز لطف من بخواهش عذر بسیار
بزرمش بگو کای مهربان یار
۱۳ترا گر دل به مهرم درناکست
مرا نیز از غمت بیم هلاکست
۱۴نمیپردازم از شوقت به کاری
ندارم در جهان غیر از تو یاری
۱۵به پایان آمد آن غمها که دیدی
به گنجی کان طلب کردی رسیدی
۱۶حدیث وصل ما فردا مینداز
شبستان را ز نامحرم بپرداز
۱۷همی بنشین و ما را منتظر باش
مهل کان راز گردد پیش کس فاش
۱۸ز بهر نام خود کوشیده بهتر
ز هرکس راز خود پوشیده بهتر
۱۹نخفت آن شب ز بس تدبیر کردن
بر او از هر دری تقریر کردن
۲۰حکایت از من دیوانه میگفت
همه شب با من این افسانه میگفت
۲۱