دگر بار آن فسون پرداز استاد
بر او افسونی از نو کرد بنیاد
۱جوابش داد کای سرو سرافراز
مکن زین بیشتر بر بیدلان ناز
۲اسیری کو تمنای تو دارد
سرش پیوسته سودای تو دارد
۳چنین تا چند کوشی در هلاکش
بترس آخر ز آه سوزناکش
۴بس این بیچاره را در درد کشتن
چراغش را بباد سرد کشتن
۵بهل تا از لبت کامی بگیرد
بود کاین دردش آرامی بگیرد
۶من آن پیر کهنسالم که در کار
جوانان از من آموزند هنجار
۷طبیب رنج رنجوران عشقم
دوای درد بیدرمان عشقم
۸کنم دلدادگان را دلنوازی
کنم بیچارگان را چارهسازی
۹علاج عاشق دیوانه دانم
هزار افسون از این افسانه دانم
۱۰ز من بشنو غنیمت دان جوانی
دوباره نیست کس را زندگی
۱۱دگر بر عاشقان خویش خواری
مکن گر طاقت خواری نداری
۱۲بدین دلسوخته آتش چه ریزی
رها کن بعد از این تندی و تیزی
۱۳کز این آتش به جز دودی نبینی
پشیمان گردی و سردی نبینی
۱۴بهاری زحمت خاری نیرزد
همه دنیا به آزاری نیرزد
۱۵کسی با مهربانان کین نورزد
خصومت کس بدین آئین نورزد
۱۶بدین سرگشتگی مسکین جوانی
غریبی دردمندی ناتوانی
۱۷دل اندر مهر و سودای تو بسته
شده از مهر و سودای تو خسته
۱۸روا چون داریش مهجور کردن
بخواری زاستانش دور کردن
۱۹گرفتم کز تو کامی برنگیرد
چرا باید که در هجرت بمیرد
۲۰نمیگویم که در پیشت نشیند
بهل تا یکدم از دورت ببیند
۲۱چه رسمست این جفا با یار کردن
دل یاران ز خود بیزار کردن
۲۲زمانی با غریبی همزبان شو
دمی با مهربانی مهربان شو
۲۳بدین آتش دل او گرم میکرد
دمش میداد و آهن نرم میکرد
۲۴میانشان مدتی این ماجرا رفت
ز هر جانب بسی چون و چرا رفت
۲۵بهر عذری که میورد در کار
جوابی مینهادش تازه در بار
۲۶چو بسیاری از این معنی بر او خواند
بت شکر لب از پاسخ فرو ماند
۲۷بحیلت مرغ در شست آمد آخر
رمیده باز در دست آمد آخر
۲۸بت سوسن مزاج از بد لگامی
به آئینی که میگوید نظامی
۲۹« بچشمی ناز بیاندازه میکرد
بدیگر چشم عهدی تازه میکرد»
۳۰« عتابش گرچه میزد شیشه بر سنگ
عقیقش نرخ میبرید در جنگ »
۳۱