دگر بار آن فسونگر مرغ چالاک
چو پیشش مینهادم روی بر خاک
۱قدم در ره نهاد از روی یاری
به جان آورد شرط جان سپاری
۲خرامان شد بر آن سرو آزاد
به شیرینی زبان چرب بگشاد
۳که ای نوباوهٔ باغ جوانی
دلم را جان و جان را زندگانی
۴جمالت چشم جان را چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
۵بلا لائیت عنبر خوی کرده
شمیمت باغ عنبر بوی کرده
۶گل صد برگ در پای تو مرده
صنوبر پیش بالای تو مرده
۷خجل مشک تتار از تار مویت
فتاده ماه و خور بر خاک کویت
۸همیشه شاد و دولتیار باشی
ز حسن و عمر برخوردار باشی
۹مرا هم جان توئی هم زندگانی
مکن زین بیش با من سر گرانی
۱۰نصیحت گوشدار از دایهٔ خویش
غنیمت دان غنیمت مایهٔ خویش
۱۱جوانی از جوانی بهره بردار
ز دور شادمانی بهره بردار
۱۲جوانان را طریق عشق سازد
شنیدستی که پیری عشق بازد؟
۱۳جوانی کو نگشت از عاشقی شاد
یقین دان کو جوانی داد بر باد
۱۴به دلداری دل مردم به دست آر
کسی را تا توانی دل میازار
۱۵مرنجان آن غریب ناتوان را
کسی دشمن ندارد دوستان را
۱۶خردمندان که در نظم سفتند
نگه کن این سخن چون نغز گفتند
۱۷« چو نیل خویش را یابی خریدار
اگر در نیل باشی باز کن بار »
۱۸