چو بشنید این سخن را سرو آزاد
جوابش داد کای فرزانه استاد
۱من آن شمعم که صد پروانه دارم
کجا پروای این دیوانه دارم
۲ندارد سودی این افسانه گفتن
حدیث آنچنان دیوانه گفتن
۳به دست خود کسی چون مار گیرد ؟
غریبی را کسی چون یار گیرد ؟
۴چنان شوریدهای با کس نسازد
بود چون او که با وی عشق بازد
۵من ار با او بیاری سر در آرم
دگر پیش کسان چون سر بر آرم
۶چو نادان و خیال اندیش مردیست
مرا خواهد محال اندیش مردیست
۷کسی کو با چنان آشفته رائی
نشیند یک زمان روزی به جائی
۸همانا زود دشمن کام گردد
میان مردمان بدنام گردد
۹بگو لطفی یکی زین کوی برگرد
چنین تا چند کوبی آهن سرد
۱۰دلت در عشقبازی ناتمام است
بهل تا میزند جوشی که خام است
۱۱ز دلداری که باشد دلپذیرت
اگر البته باشد ناگزیرت
۱۲طلب کن همچو خود بیآب و رنگی
از این دیوانهای بینام و ننگی
۱۳کزین در برنیاید هیچ کامت
بسوزد جان در این سودای خامت
۱۴